صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سلااااااااااااااام . سال ١٣٨٨ مبارک امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی برای شما و خانواده ، فامیل دوست ، آشنا ، همسایه و .... باشه همرا با سلامتی و یه سال پرازدرآمد سال ٨٧ که همه از این پول نالیدند . ای خدا . ولی میگن سال گاو خیلی خوبه . آرزو داشتم شبی تنها شوی لحظه ای هم غصه باغم ها شوی آرزو دارم بفهمی درد چیست آنکه بشکسته دلش از درد کیست آرزو دارم دمی عاشق شوی سینه سوز و هم دم مشکل شوی آرزو دارم بفهمی عشق چیست آنکه هر لحظه بیادت بوده کیست من سخن کوته کنم از آرزو آرزویت بوده هر دم آرزو چشم های بارانی ام... درکلاسی کهنه بی رنگ وبو.........پشت میزی بی رمق بنشسته بود نیمه شب آوراه و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام بی وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی اسرار را « چه کسی می داند ؟ » گاه گاهیست در این تنهایی قفس مرغ دلم میشکند دل رنجیده و آزرده من از غم جور زمین پر درد است با نوایی آرام از خودش می پرسد : « که چرا ، سهم من از این همه دنیا این است.....! ؟ » قفسی تار و سیاه ،بغض و طوفان صدایی در راه و سکوتی مبهم.......! همه جا سرد و کبود،همه جا رنگ و ریا ،همه درگیر خودند ، آدمک ها بیمار. رخوتی جانفرسا میدود در جانم کوره راهی تاریک در پس این شام است . چه دراز است امشب ، خسته ام از همه کس خسته ام از همۀ عالم و آدم امشب . چقدر فاصله مانده به سحر چه کسی می داند ؟ می رو م از پس هیچ ، می روم در پی باد ، چون نهالی بی جان ، در مسیری خاموش ، در شبی خوابیده ..... کاش می دانستم من به دنبال چه ام....؟ § باز دل میگوید : «من به دنبال سحر میگردم ، تا که شاید ببرد از دوشم ،بار سنگین غم شب ها را . » - جانم از عشق تهی ،دلم از تاول و درد لبریز است . عده ای می گویند : « با ورود عشق است که سحر می روید . » چه کسی می داند ؟ در شب قیراندود ،که زمان خوابیده ، من ودل بیداریم ، من و دل تنهاییم . مردمان غرق خوشی ، پای کوبان و رها ،از غم جور زمین ، و نقابی در رو........ - که نمایان نشود چهره منفور وجود . و بگویند با خود که همه خوبیم ، خوب . چه کسی می داند ؟ پشت آن نقش ونگار ، چه کسی خوابیده . طرحهایی زیبا ، چهره هایی خندان صورتک ها همه دوست ، مهربان و آرام تو به خود پاسخ ده : چقدر فاصله است از تو تا آن طرحی که سحر گاهان می زنی بر صورت ...؟ ........ دل من می خواهد سحری را بیند که همه خود هستند ، نه نقابی زیبا . سحر من این است .....! دل رنجیده من باز هم می پرسد : « می رسد این سحر از پشت شب تار و کبود ؟ می رسد آن روز ؟ » .... تو در این باره چه می گویی...! ؟ چه کسی می داند ؟ ........ چه دراز است امشب . خسته ام از همه کس ، خسته ام از همۀ عالم و آدم امشب . همه در خواب شبند ، همه فارغ ز خیال من و دل بیداریم ، من و دل تنهاییم ، و « ستاره » که ندارد سویی در شب تار دلم . چه کسی می داند ؟ .... ....
پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. لطفا برای خواندن بقیه متن به روی ادامه مطلب کلیک کنید
|
| |||||